برای کودکان ایران متحد شویم
بیست سال از روزی که پیماننامه حقوق کودک تصویب شد، گذشته است. بیست سال است که دنیا به کودکان به چشم دیگری نگاه میکند؛ به چشم یک انسان که حقوق خودش را دارد. حالا بیست سال است که اگر کودکی از گرسنگی میگرید، اگر بمب خانه امن کودکان را ویران میسازد، اگر کودکی به جای مدرسه رفتن کار میکند، اگر کودکی از دسترسی به خدمات بهداشتی محروم است، اگر کودکی توسط والدین خودش مورد آزار و غفلت قرار میگیرد، همه جهان همآوایند که این "حقوق" اوست که زیر پا گذاشته شده است.
خیلی مهم است که بدانیم ما صاحب کودکان نیستیم و به آنها ترحم نمیکنیم؛ آنها صاحب حقند. حقوقی که باید به رسمیت شناخته شوند و به آنها احترام گذاشته شود. تک تک ما مسئولیم که مطمئن شویم کودکان زندگی با کیفیتی دارند، از مسئولین دولتی گرفته تا جامعه مدنی، جوامع محلی، مدارس، رسانهها و والدین.
هیچ چیز در دنیا آرامشبخشتر از لبخند یک کودک نیست، آن نگاه تازه معصوم که در چشمانشان میدرخشد و آینده این جامعه را میسازد. من شاهد لحظاتی بودهام که سادهترین توجهات و کمکها آینده یک کودک را به شکل چشمگیری تغییر داده است، لحظاتی که یک حرکت ساده مثل بلند کردن دست نمایندگان مجلس یا اعضای کابینه، کیفیت زندگی تعداد زیادی از کودکان را عوض میکند، لحظاتی که یک همکاری ساده در یک محله یا سازمان غیر دولتی قلب کودکان را از امید و شادی سرشار کرده است. دم را غنیمت بشماریم، فردا خیلی دیر است، بیایید برای کودکان ایران متحد شویم.
موسسه خيريه محک بار ديگر باشکوه ترين فستيوال غذاي خيريه را در حمايت ازکودکان مبتلا به سرطان محک برگزار مي کند.
دهمين بازار خيريه غذا از 19 الي 20 آذر ماه از ساعت 11تا 19 با غرفه هاي
غذاي بين الملل ،سنتي، غذاهاي محلي وهمچون هميشه با حضور معتبرترين
رستوران ها، شرکت ها با همت نيروهاي داوطلب محک برگزار خواهد شد.
شما با حضور خود در اين بازار مي توانيد طعم غذاهايي را بچشيد که با عشق به همنوع طبخ شده است .

این بلاگ به کودکان جهان تقدیم شد


هر آن چیز که در ملکوت است از شکل خارج و با زمان و مکان بیگانه است.
همه چیز در ملکوت کامل و بی نیاز است.
ولی وقتی به زمین نازل می شود ، زمین او را در به رنگ و شکلی در می آورد ، به او زمان و مکان می آموزد.
همه چیز در زمین ناقص و نیازمند است.
این قاعده ای کلی است و بر مبنای این قاعده هیچ چیز بدون نقص در زمین نیست حتی اگر خداباشد که در ملکوت خود کامل و بی نقص است ولی وقتی به زمین آمد مجبور شد خود را در قالب درختی زمینی نمایش بدهد.

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار ِ پودش باد
گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به آتش سوختی

فریاد
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟
فریدون مشیری
پیرو جلساتی که خداوند (ورونیکا) با من و مشاورین اعظم خود داشته ، تصمیم به ظهور من و پایان زمان شما برای زندگی گرفته شد ، ولی به دلیل گرفتگی شیپور اسرافیل و به درخواست او کمی فرجه به شما داده شده تا در این مدت هم شیپور پاک شود و هم شاید شما انسان ها کمی احساس خطر کرده و کمی به خودتان فکر کرده باشید.
از این رو تاریخ ظهور را به سال 2061 قرار دادیم تا این مشکل مرتفع گردد.
پس تا آن زمان هرچه خواستید انجام دهید و نگران آینده نباشید چون آینده را چه بخواهید و چه نخواهید به دست من سپرده اند و این میل ، میل خداوند است .
خداوند برای شما بندگانش نشانه ای قرار داده تا حداقل لحظه مرگ به گفته های او ایمان بیاورید و نادان نمانید.
ستاره ای در حال سوختن که هر چه سر راه او قرار گیرد را نابود می سازد و شما جزو آن دسته اید.
باشد بر امید که شما در این مدت از ارزش خود باخبر گردید و خداوند را در عمر خلقت کنف نکرده باشید.





